ابوعلی سینا و فلسفه
ابن سینا در برهان سینوی بیان میکند که هرچیزی که بتوان تصور کرد، اعم از اینکه وجود داشته باشد یا نه، یکی از این ۳ وضعیت را دارد:
- واجبالوجود بالذات: چیزی که وجود نداشتن آن محال است.
- ممکنالوجود بالذات: چیزی که وجود داشتن یا وجود نداشتن آن محال نیست.
- ممتنعالوجود: چیزی که وجود داشتن آن محال است.
با استفاده از مفهوم واجبالوجود:
- واجبالوجود ازلی و ابدی است؛ زیرا با نبود آن در هر زمانی، دیگر نبودنش محال نیست و این خلاف فرض است( یعنی اگر چنین باشد دیگر آن موجود واجب الوجود نیست).
- واجبالوجود نمیتواند به هیچ شرطی مشروط و به هیچ چیزی وابسته باشد؛ زیرا اگر اینطور باشد، وجود چیزی که وجود نداشتن آن محال است نقض میشود.
- واجبالوجود خالص و یکپارچهاست و مرکب نیست؛ زیرا خلاف فرض است.
- واجبالوجود یکتا و واحد است؛ زیرا اگر مثلا دو واجبالوجود داشته باشیم، باید یکی صفتی داشته باشد که دیگری ندارد، زیرا در غیر این صورت، هردو یکی بودند و دیگر تفاوتی نداشتند؛ پس موجود مذکور متناهی و محدود است و دیگر واجب نیست.
بر این اساس، هر موجودی، یا واجبالوجود بالذات است و یا ممکنالوجود بالذات. در فرض نخست، مطلوب، ثابت و حاصل است. و در فرض دوم، ممکن برای موجود شدن، نیازمند واجب است.
در توضیح بیش تر می توان گفت که ترجیح ممکن( به وجود یا عدم) بلامرجح(واجب) محال است.
نقد تقریر ابن سینا خلط میان مصداق و مفهوم
انتقاداتی که به طور عام می توان به براهین امکانی وارد کرد، از جمله به برهان سینوی، در ادامه مقاله ذکر خواهد شد؛ اما به نظر می رسد که علاوه بر آن انتقادات، ایرادات برهان آنسلمی نیز به برهان سینوی وارد می شوند.
تقریری که در بالا ذکر شد، عملاً تفاوتی با برهان آنسلمی ندارد؛ زیرا سخنی از مصداق به میان نمی آورد و یکسره با فرضیات خودش سر و کار دارد.
برای مثال، می توان به جای تقسیم ابن سینا، اینگونه تقسیم کرد که موجودات یا ممتنع الوجودند یا خود به خود الوجود؛ و منظور از خود به خود الوجود موجوداتی مادی هستند که بی علت وجود داشته باشند. و در ادامه با استفاده از مفهوم خود به خود الوجود خواهیم داشت:
- خود به خود الوجود هینطور بی خودی وجود دارد؛ زیرا اگر با علت به وجود آمده باشد، دیگر خود به خود الوجود نیست، که این خلاف فرض است.
- خود به خود الوجود باید متعدد و مرکب باشد؛ زیرا طبق تعریف، خود به خود الوجود آن است که مادی و مرکب و صاحب اجزا باشد، پس اگر خود به خود الوجود مادی و مرکب و صاحب اجزا نباشد، خلاف فرض است و به تناقض می رسیم.
می توانیم به تصور خود از هیولای اسپاگتی پرنده، مفهوم وجود را ضمیمه کنیم و آن را هیولای اسپاگتی پرنده موجود، یا هیولای اسپاگتی پرنده واجبالوجود بنامیم، اما از این قول وجود چنین چیزی منتج نمی شود.
زمانی میتوان هیولای اسپاگتی پرنده واجبالوجود را موجود دانست، که در جهان خارج مصداقی برای تعریف آن- که در ذهنمان داریم- بیابیم.
|
سخن ایمانوئل کانت:« |
مردم در همهٔ زمانها از موجود مطلقاً ضروری سخن گفتهاند... شكی نيست كه تعريف لفظی اين مفهوم آسان است، يعنی بگوييم: واجب الوجود چيزی است كه عدم آن غير ممكن است. |
» |
قدیس توماس آکویناس
سومین برهان از براهین پنجگانه توماس آکویناس چنین مضمونی دارد:
وقتی به پدیدههای اطرافمان نگاه می کنیم، وجود آنها را(و همین طور عدم وجود آنها را) ممکن و غیر ضروری می یابیم. یعنی هم می توانند باشند و هم می توانند نباشند. اگر همه چیزها چنین باشند، هیچ چیز در آغاز وجود پیدا نمی کرد، و در نتیجه اکنون نیز چیزی وجود نمی داشت. بنابراین باید موجودی وجود داشته باشد، که وجودش ضروری و واجب باشد، تا وجود موجودات ممکن به خاطر وجود آن موجود ضروری، توجیه شود.
نقد تقریر آکویناس (و ابن سینا) با توجه به اینکه آکویناس برای تعریف ممکنالوجود مصداق هم ذکر کرده(پدیدههای اطرافمان) ایراد برهان سینوی بر آن وارد نیست.
نپذیرفتن ممکن بودن هر یک از اشیا سخن ابن رشد :
|
« |
تقسیم موجود به واجب و ممکن نادرست است، زیرا موجود یعنی آنچه وجود دارد و آنچه هست نمی تواند نسبت به هستی و عدم ممکن(مساوی) باشد. |
» |
نامستند بودن ادعای ممکن بودن جهان به عنوان یک کل از این قول که در جهان پدیده هایی را می یابیم که وجودشان ممکن به نظر می رسد، نتیجه گرفته نمی شود که جهان به عنوان یک کل ممکن است؛ برهان نیازمند اثبات ممکن بودن جمیع عالمیان است، اما نمی تواند مدعی ممکن بودن مجموع عالمیان باشد.
اگر واجبالوجود فقط به معنای نابود نشدنی باشد، ممکن است عالم خود واجبالوجود باشد [
برهان وجودی لایبنیتز در سال ۱۹۴۸، مناظره ای در باب وجود خداوند، میان برتراند راسل و فردریک کاپلستون برگزار می شود، که تلویزیون بی بی سی آن را پخش نمود. در این مناظره، کاپلستون تحت تعبیر برهان مابعدالطبیعی امکان (به انگلیسی: Argument from Metaphysical Contingency) برهانی را بدین تقریر از لایبنیتز نقل می کند:
|
« |
اول از همه باید بگویم می دانیم موجوداتی در جهان هستند که دلیل وجودی خویش را درون خود ندارند. به عنوان مثال من به والدین خویش و اکنون به هوا، غذا، و نظایر اینها متکی هستم. اکنون، ثانیا، جهان صرفا مجموعه ای واقعی یا تصور شده از ابژه(عینیت) (به انگلیسی: Objects) هایی انفرادی است که هیچکدام از آنها دلیل وجودی خودشان را تنها در درون خویش ندارند. همانطور که نژاد انسانی چیزی جز اعضا و آحاد آن نیست، جهان هم مجزا از عینیاتی که آن را می سازند، وجود ندارد. بنابراین باید بگویم که چون عینیات وجود دارند، و چون هیچ عینیت مورد تجربه ای دلیل وجودی خویش را درون خویش شامل نمی شود، این دلیل، یعنی کلیت عینیت(متعلقات خارجی) باید دلیلی در بیرون از وجود خویش د اشته باشد. دلیل یا علت وجودی مذکور باید یک هستی موجود باشد. خوب، این هستی یا خودش دلیل وجود خود می باشد و یا اینکه اینطور نیست. اگر چنین است که بسیار خوب، و اگر چنین نیست که باید باز هم جلوتر رویم. اما اگر بدین ترتیب تا بینهایت جلو برویم، در آن صورت اصلا هیچ توجیهی از وجود نخواهیم داشت. بنابراین، باید بگویم برای توجیه و تبیین وجود باید به هستی یا موجودی برسیم که علت وجودی خویشتن را در درون خود جای داده است، یعنی اینکه نتواند غیر موجود شود.[۱] |
» |
نقد تقریر لایبنیتز (و آکویناس و ابن سینا) اشکال اول کانت سخن ایمانوئل کانت:
|
« |
مردم در همهٔ زمانها از موجود مطلقاً ضروری سخن گفتهاند، ولی سعی نكردهاند بفهمند آيا اصلاً می توان شیئی این چنين را تصور کرد؟ و چگونه؟ بلكه بيشتر به دنبال اثبات وجود او بودهاند. شكی نيست كه تعريف لفظی اين مفهوم آسان است، يعنی بگوييم: واجب الوجود چيزی است كه عدم آن غير ممكن است. ولی ما به اين طريق در رابطه با شرايطی كه ضروری ميسازند تا عدم یک شیء را كه مطلقاً تصورناپذير است لحاظ كنيم، آگاهی بیش تری به دست نمیآوريم؛ و اين شرايط دقيقاً همانهایی هستند كه در صدد دانستن آنها هستيم، يعنی اينكه آيا، به وسيله اين مفهوم اصلاً چيزی را می انديشيم يا نه؟ چرا كه با به كار بردن كلمه نامشروط، همه شرايطی را كه ادراک کننده نياز دارد تا چيزي را ضروری لحاظ كند دور انداخته ایم، و اين استعمال لفظ بعنوان شی به طور نامشروط ضروری به هيچ وجه برای من مشخص نمیسازد كه آيا ما دربارهٔ چيزی می اندیشیم يا شايد اصلاً هيچ چيز را به انديشه نمی آوریم. |
» |
این انتقاد مورد توجه برخی فیلسوفان تحلیلی نیز قرار گرفته است.افرادی همچون برتراند راسل و جان هاسپرز نیز صورت هایی دیگر از این انتقاد را مطرح نموده اند.[۲]
اشکال دوم کانت کانت اساس برهان در جستجوی ما برای پاسخ به پرسش چرا ممکن هست؟ بنا شده است. یعنی ما وجود داریم، در حالی که ممکن بود نباشیم، زیرا علت وجودیمان در درونمان نیست؛ پس کسی هست که دلیل وجودیش درون خود اوست.
حال به تصریح کانت، اگر بپرسیم چرا واجب هست؟ چه پاسخی برای آن داریم:
- اگر بگوییم واجب هست زیرا اگر واجب نبود، توضیحی برای وجود ممکنات نداشتیم، یعنی اولا همانطور که ممکن به واجب نیازمند است، واجب نیز به ممکن نیازمند است؛ و ثانیا اگر واجب ممکنات را خلق نکرده بود، خودش هم نباید موجود می بود.
- تنها یک راه باقی می ماند، و آن اینکه گفته شود واجب هست زیرا خودش یعنی همانی که هست، و نبودش متناقض است، که این گفته همان برهان آنسلمی است.
بر این اساس به نظر کانت، برهان امکان برهان مستقلی نیست و در نهایت باز به برهان آنسلمی تحویل می یابد؛ که چون آن برهان باطل است، این برهان نیز باطل خواهد بود.[۳]
اشکال هیوم [هیوم دیوید هیوم:
|
« |
هميشه تصور هر چيزی حتی خدا به عنوان ناموجود ممكن است و هر چه كه امكان عدم وجودش باشد، لزومی به وجود آن نيست و وجودش ضروری نخواهد بود، زیرا امری نداریم که اگر وجودش را نفی کنیم، دچار تناقض شویم. پس معنی ندارد از چيزی به عنوان موجود منطقاً ضروری سخن بگوييم. |
» |
اشکال راسل راسل
برتراند راسل در منظره با کاپلستون:
|
« |
کلمه واجب کلمه ای بی فایده است، مگر در اطلاق به قضایای تحلیلی، وگرنه در اطلاق به اشیا بی فایده است.[۴] |
» |